مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

84

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و سيزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عجوز گفت : تو از خواهر خود به فرزند بيم دارى ؟ ترا مخالفت او نشايد ، اگرچه فرزندان تو خوردسالند و تو در بيم كردن بر ايشان معذورى . و لكن اى دختر ، تو مهربانى مرا به خود و اولاد خود ميدانى . كه من ترا تربيتها كرده‌ام و در پرورش تو رنجها برده‌ام . اكنون من فرزندان ترا گرفته ، ببرم و روى در قدم ايشان بگسترم و سينهء خود را شكافته ، ايشان را در دل خود جاى دهم . تو خاطر آسوده دار و از هررهگذر ايمن باش . كه من يك روز بيشتر بر تو سبقت نخواهم گرفت . عجوز ، ابرام و اصرار همىكرد تا اينكه دل ملكه نرم شد و از خشم خواهر نيز هراس كرده ، بفرستادن فرزندان خويش راضى شد . و نميدانست كه در غيب از بهر او چه مقدر است . آنگاه فرزندان خود را نزد خود خوانده ، ايشان را مهياى سفر كرده ، آن دو زرهى كه از بهر ايشان ساخته بود ، بر ايشان پوشانيده ، بعجوز بسپرد . عجوز ، ايشان را از بيراهه بسرعت هميبرد تا اينكه ايشان را بملكه نور الهدى رسانيد . ملكه فرحناك گشته ، ايشان را در آغوش گرفت . يكى را در دامن راست و ديگرى را بر دامن چپ بنشاند . پس از آن روى بعجوز كرده ، گفت : اكنون حسن را حاضر آور كه من او را پناه داده‌ام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهاردهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه نور الهدى چون عجوز را بحاضر آوردن حسن فرمان داد ، عجوز گفت : اى ملكه ، اگر اين فرزندان ازو نباشند ، از كشتن او درخواهى گذشت يا نه ؟ ملكه سخت خشمگين شد و گفت : اى عجوزك پليد ، تا